تبليغاتX
زیر بارون گریه کردم اشکامو نبینی - پنج شنبه شب...
بارون و دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره حس می کنم پیش منی وقتی که بارون میباره

سلام به همه ی بروبچ با معرفت و با مرام.دیشب با خودم گفتم این وبلاگ چیه درست کردم از بس از بارون و پاییز و این چیزا نوشتم شده ماتمکده! البته سوء تفاهم نشه من هنوزم عاشق بارونم . اون وقتا که این چیزا رو مینوشتم نظرای بیشتری میدادن الان به این نتیجه رسیدم آدمایی که غم دارن بیشتر و بهتر از اونایی که سر خوشن همدیگرو درک میکنن واسه همینم نظرام بیشتر بودن چون همدردی میکردن باهام. ولی از وقتی که نامزد دارم و دانشگاه رفتم نظرم برگشته یعنی از الان میخوام کمتر از غم و ناراحتیام بنویسم و به قول همون دوست خوبم(...) از خاطرات خوبم بنویسم. واقعا تو زندگی چیزای باحال و خنده داری هست که من تا حالا بهشون

توجهی نمیکردم. نمونش این که من هر 5شنبه از سر یه خیابونی رد میشم که یه فقیرم همیشه اونجاست. تا حالا دقت نمیکردم که چیمیگه ولی 5شنبه ی قبل با دوستم میرفتیم که دیدم یهو واستاد و حالا نخند کی بخند. ماتم برده بود این داره به چی میخنده هر چی دورو برم رو نگاه کردم هیچ سوژه ای ندیدم وسط خنده هاش گفت گوش کن ببین این گداهه چی میگه، و واقعا یه لحظه موندم که برم یارو رو بزنم یا بخندم بلند بلند داد میزد و میگفت:(( خــــــــانوما آقایـون امشب شب جمعست)) گفتم حتما منظورش اینه که یعنیبرای مرده هاتون خیراتی چیزی بدین. یهو چشش افتاد به دوستم که داشت میخندید بعد پشت بندش گفت((لذتی که صدقه داره امشب نداره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)) خندم گرفته بود دیگه این گداها از چه راهی که وارد نمیشن! دیشب یه کتاب تموم کردم به اسم دختر ایران(ناگفته های تاریخ معاصر) واقعا اولین کتابی بود که خوشم اومد اگه گیرتون اومد بخونید. نمیخوام بحث سیاسی راه بندازم ولی .... خودتون بخونین یه صفای دیگه ای داره.امسالم داره تا 2 هفته ی دیگه تموم میشه واقعا خیلی زود میگذره روزا پشت هم میان و شب میشه! خلاصه زندگی همینه(باز ناامید شدم).بازم میام این سری با مطالب جدید.فعلا ب.ا.ی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:24  توسط فریبا  |