تبليغاتX
زیر بارون گریه کردم اشکامو نبینی
بارون و دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره حس می کنم پیش منی وقتی که بارون میباره

سلام.قول داده بودم خیلی زود به زود بیام ولی انگار بدقولی کردم. به خدا اصلا وقت ندارم. الانم به پیشنهاد یه دوست خوب اومدم اون بهم گفت بیا و بنویس از هر چی که میخوای  .گفت همین یه خطی که مینویسی  تو رو تشویق میکنه به بیشتر و بهتر نوشتن. یادمه پارسال میومدم با چه ذوق و شوقی آپ میکردم همش دنبال یه عکس و مطلب جدید در مورد بارون و پاییز میگشتم. ولی امسال...

امسال... ماجرا داشتم که به دلیل مسائل امنیتی نمیتونم به طور دقیق و واضح بگم.فقط همین و میگم که امسال نامزد دارم و دارم دانشگاه درس میخونم. وقتم واقعا پره و دیگه مثه پارسال نمیتونم رو وبلاگم وقت بذارم. بذارین برنامه ی روزانم رو بگم که نگین کلاس میذارم.ساعت 8 صبح دانشگاه تا 11 یا 12 از اون طرفم 4 میرم تا 8! روز بیکاریم هم اغلب دنبال کتاب،جزوه،تحقیق و 100 چیز دیگه.....  الان امتحانام با بدبختی هر چه بیشتر تموم شد نتیجه هم که!!!!!!!!!!! تا حالا یه نمره ی زیر 10. میگم تا حالا چون همه ی نمرات نیومده و منم مطمئنم چند تای دیگه زیر 10 دارم. به خدا این دانشگاه آزاد............( اینجا دهنم باز شد) آخه خودتون قضاوت کنین از یه کلاسی که 50 نفردانشجو داره باید  فقط 10 نفر قبول بشن؟ تازه اونا هم با نمره های زیر 15! یه کاری میکنن که آدم پشیمون بشه از درس خوندن.

بی خیال اینا! چون هر چی بگم فایده ای نداره ولی به خداازشون نمیگذرم.  یه جمله ی معروف هست که میگه: گذشت زمان را با تجربه هایت به یاد بیار.حالا حکایت کار من شده توی این یه سال کلی تجربه پیدا کردم. حالا نمیخوام ادای مامان بزرگ ها رو در بیارم ولی یه اتفاقایی توی این یه سال واسم افتاد که اندازه ی 10 سال پیرم کرد که امیدوارم خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه. خوب دیگه انگار خیلی حرف زدم به قول همون دوست خوبم(...) یه خط که بنویسی بقیشم میتونی ادامه بدی.بازم میام ایندفعه میخوام در مورد زندگیم و کارام آپ کنم که امیدوارم اگه خطایی دیدین منو راهنمایی کنید. منتظر نظراتون هستم... خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:28  توسط فریبا  |